Saturday، November 22، 2003
او در دستهايش چيزهايي دارد كه با هم نمي خوانند
يك سنگ، يك سفال، دو كبريت سوخته
ميخي زنگ زده از ديوار روبه رو
برگي كه از پنجره پايين افتاد.
شبنم هايي از گلهايي كه تازه سيراب شده اند.
او اين همه را مي گيرد
و در حياط خلوتش چيزي مثل يك درخت مي سازد.
مي بيني؟ شعر همين است:
يانيس ريتسوس
اون ماهي قرمز نازه رو تو نمايشگاه هنرهاي معنوي ديدي چه قدر گناه داره؟ آخه اين بي هنرا خجالت نكشيدن؟
Comments:
ارسال يک نظر