Saturday، April 29، 2006
شاید خنده دار به نظر بیاد اولش، ولی خب حقیقتیه.
این که به ما از اول یاد دادن که یه لنگه کفشیم، نه مثلا یه کلاه!
یعنی که باید با جفتمون باشیم تا معنی بدیم و فایده داشته باشیم. حتی برای این که بشه گفت خوبیم، باید جفت خوبی داشته باشیم. و این که تا تک باشیم، در واقع هیچی نیستیم.
فشار این فکر روی آدما اثرای خیلی بدی داره. کم نیستن کسایی که به خاطر این ذهنیت، تن به ادامه روابطی دادن که نه خودشون توش خوشحالن و نه طرفشون و صرفا برای تک نموندن حاضر به تحمل شدن.
کم نیستن کسایی که برای این و فقط برای این که مهلتشون برای تک موندن تموم شده به نظر خودشون، آدمی رو تو زندگیشون پذیرفتن که اصلا ربطی بهشون نداشته.
و خیلیا هستن که حتی با دونستن این که لنگه فعلی درب و داغون و قراضه س، نگهش داشتن تا تک نشن دوباره.
و خیلیا هم هستن که برای حفظ موقعیت کنار لنگه شون، با اون همه جا رفته ن؛ تا وسط لجنزار، تا ته باتلاق…
میدونی؟ لنگه داشتن خیلی خوبه.
چیزی که بده اینه که آدم فکر کنه که برای خوشحال و خوشبخت بودنش حتما باید لنگه داشته باشه.
تا تکی کلاه شاد و قشنگی باش.
و با لنگه ت، یه جفت پوتین خوشگل!
خوبه؟

