Wednesday، April 26، 2006
بعدازظهری بس نمناک.
هوایی بس لطیف.
سالن قشقایی ای بس تاریک.
کنتی بس پیر و چانه خیس.
جوانی موقشنگ.
و بعد دوباره شبی بس نمناک.
آسمانی بس برق برقی.
و خوشحالی از پر کردن یک عصر کشدار دیگر!
چی میشد اگه بعدازظهر میچسبید به شب یه هو؟
من عصرها رو دوست ندارم.
Comments:
ارسال يک نظر

