--> <Mahtab's Blog>

Monday، July 18، 2005


دستانم با نوشتن بيگانه اند
چشمانم با ديدن
ابروانم با گرفتن شكل يك سوال يا يك تعجب صادقانه
دلم با شور شروعي دوباره.

چيزهايي از من در من مرده اند
چيزهايي آنقدر زنده كه آزارم ميدهند
سكوت سردم ميكند
و كلام تهديدم.

تك تك هجاهاي حرفهايت در من طنين داشت
اين طنين امروز تكانم مي دهد و فردا مي تكاندم
و اين خاصيت كلمه است:
بعد از بيان خاطره اي مي شود فراموش ناشدني.

به بيان نخواهم آمد
اين سطرها ادامه سكوت منند
از همين است كه مي آزارندم.

من روي صافي دلت ليز خورده بودم
حالا كه بلند شده ام زانوانم از اثر سنگريزه هايش خوني اند
چقدر كور بودم.

مي روم
مثل همه رفته ها روزي مجسمه اي خواهم شد در ميدانكي بي عبور
كه هر چقدر هم كه زمين بگردد و بگرداندت
قدمهايت به سنگفرش ميدانكم نرسد.


Comments: ارسال يک نظر


This page is powered by Blogger. Isn't yours?