Friday، May 07، 2004
جدیدنها هی دلم میگیرد
سرگرمی هایم تکراری شده اند
حس ندارم
میخواهم نقاشی کنم
نمیتوانم
دلم مدادرنگی میخواهد
با همه آرامش و دقتش
دلم آبرنگ میخواهد
با همه سبکی و رهاییش
دلم رنگ روغن میخواهد
با همه تکرارها و جبرانهایش
دلم بارهاست که آزادی میخواهد
مثل دو سال پیش شاید در این روزها
میخواهم باز بتوانم هر چیزی را که میخواهم بایکوت کنم
درس را، حرف زدن را، اینترنت را، موبایل را
نمیتوانم
کار را چه کنم؟
کی من درست میشوم؟
دلم باز برای آدمها میسوزد
برای جدی گرفتن هایشان
دل بستن هایشان
خود را به فراموشی زدنهایشان
دستهای همیشه رویشان
دلم مکالمات طولانی در سطح شعور بالا میخواهد
میفهمی؟
گرچه خودم اصلا حرفم نمی آید
تازگی ها زیاد میخندم
شاید دنیا از همیشه خنده دارتر است...
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب میکشم.
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است...
میفهمی؟!