شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۷

به تصورات کودکیم از جهان که فکر میکنم

به آفتابی که در پس زمینه هر صحنه خودنمایی میکرد

به امید و شوری که در دلم می افتاد

از تصور بودن هر آن کس که من نبود و در سبزه زاران میدوید

دلم تیر میکشد.

زندگی هر کودک خیالی در کتاب یا تصویر

یک معمای شیرین مینمود

و من تشنه حل معما

که او باشم و در جای او

چه در کلبه ای بر نوک کوه و چه بر کنج قصری بر حاشیه شهر ناآشنا.

امروز اما

دلتنگ آن شناخته ام و نه ناشناخته.

انگار که اصلن از شناختن خسته ام.

دیگر نمیخواهم من نباشم که دیگری باشم

میخواهم من دیگری باشم!

شاید فردا باز شوقی بروید

اما امروز شوق بهار نکرده است.

۳ نظر:

sepideh گفت...

سال نو مبارک
به امید عیدهایی در کنار خانواده و در آغوش تنگ وطن

Solitudinarian گفت...

...

nili گفت...

وای مهتاب چه خوب حرف دل آدم رو می زنی خواهر...