Friday، January 16، 2004
من يه كتاب دارم. اسمش هست سلام بر خورشيد.ماله بعد از امتحاناست.هر روز امتحانام تموم ميشه ، تا ميرسم خونه ناخودآگاه برش مي دارم .قبل از اينكه دوش بگيرم يا اتاقمو كه تو امتحانا مثل بازار شام شده مرتب كنم يا بخوابم يا برم اينترنت بازي مي خونمش.توش يه دخترهست اسمش خورشيده، يه پسره هم كه اسمش هست مهربان.
صفحه اوله كتابه با خط بچه گونم نوشتم هديه از يه دوست خوب.زمستان 74 ، 85% . آخه ، من قبلا ها عادت داشتم كتاب كه مي خوندم به نويسندش نمره بدم. سال 74 كه خوندمش خيلي به نظرم خوب نيومد، اما گاهي بعضي چيزا بي خودي به دل آدم مي شينن.پس بدون اينكه غلط نويسنده ( ياشايد اون دوست خوب )كه كتاب به سن بچه نمي خوره را به روش بيارم نمره خوبي بهش داده بودم.يا شايد هم دلم برا لاغري كتابه سوخته بود.بيچاره فقط 68 صفحه است.
امروز خواستم دوباره بهش نمره بدم ديدم نمي تونم. آخه وقتي آدم با يه چيزي زياد اياق مي شه بدي ها و خوبي هاشو نمي تونه ببينه.فكر كنم من زيادي با خورشيد و مهربان اياقم.